آینه های زنگ زده ام راصدامیزنم وجامه های شلوغم رابه سکوت دعوت میکنم.شمعهارازنده نگاه میدارم.کتابهای خسته ام رامیبندم .سلولهایم راازترانه های رهایی لبریز میسازم ودربیشه های بلوط وگردودعا میخوانم.تورادربرجهای عاج درچشمهای درخشان بوداودرسپیده دم بارانی عشایرجستجو میکنم.هیچ چیزنمیتواندبین من وتوفاصله باشد.نه دیوار نه سیمهای خاردار.اگرتودرکنارم باشی میتوانم بااولین قطاری که ازدوردست می آید به سوی بهار بروم.جنگلهای وحشی رابرزانوانم بنشانم ونوازش کنم باکودکان درآسمان هفتم قدم بزنم ودفترشعرم راروی شمعدانی های دلتنگ بگذارم.باتوآواز های برهنه من شنیدنی واشکهای عاشقانه ام دیدنی است.باتوچراغی که درقلبم خاموش شده است به ناگاه روشن میشودومعجزه های معطر دور وبرمرا فرا میگیزند.پیش ازآنکه نگاه ساده ام راحراج کنم بیاو مراازاین خیابانهای شلوغ عبور بده!بیاتابا هم ازنردبان مهتاببالا برویم ولابه لای پرهای فرشتگان به دنبال تابستان جنوب بگردیم.بیاقبل ازاینکه مردگان به سرازیری صبح برسند ازخاکستر خودمان بیرون بیاییم ودور ازسنگهای سیاه درافقی روشن نماز بخوانیم.بیا گیسوان تر خودرا درباد شمال رها کنیم وآنقدر اوج بگیریم تاعاشقان قدیمی دوباره برای هم نامه بنویسند.
سلام
امیدوارم خوب باشین جای همه تون خالی رفتیم نهاوندبادوستام کلی صفا کردیم راستش
بعداز دوسه سال ایناولین باری بود که تفریح رفتم خیلی خوش گذشت ولی حیف که سرمای
اونجا بلای جونمون شدو حسابی گرفتار شدیم برف بازی خیلی باحاله البته برا ما ها که برف
ندیده هستیم
چه خوب بود روزي كه به عشق و كساني كه عاشق بودند مي خنديدم.
ولي امروز به من بخاطر عشق به تو مي خندند.
نميدانم چرا،
ولي
از زمانيكه گفتم دوستت دارم
مانند ديوانه اي شدم كه ميخواهم به كوه و بيابان بزنم و همه مرا ديوانه بنامند
از زمانيكه گفتم دوستت دارم
از همه اطرافيان و حتي از عزيزترين كسانم بيزار بيزارم
هيچ چيز و هيچ كس جاي خالي تورا برايم پرنمي كند.
از زمانيكه گفتم دوستت دارم
حاظرم به خاطر يك لحظه ديدنت حتي يك سال از عمرم كم شود
اما روي زيباي تو را براي يك لحظه حتي يك لحظه گذرا ببينم .
از زمانيكه گفتم دوستت دارم
ديگران طوري به من نگاه ميكنند كه انگار عاقلي به ديوانه اي نگاه ميكند
اما اگر آنها مرا به خاطر دوست داشتن تو ديوانه ميخوانند
بگذار همه مرا ديوانه بنامند
زيرا من حتي ديوانه شدن را به خاطر تو دوست دارم
از زمانيكه گفتم دوستت دارم
همه مردم در چشم من خار شده اند و تو تنها گلي هستي كه ميتوانم احساست كنم
پس اي گل بي خار من با تمام وجود به تو ميگويم دوستت دارم
هنگاميكه بوي محبت و دلاويز عشق در رگهاي آدم جريان مي يابد
هنگامي كه آواي عشق فظاي قلب انسان را نم ميسازد
آنگاه در مي يابم
كه زندگي كردن و زيستن بخاطر تو و با تو بودن چقدر زيباست
سلام
من دارم میرم نهاوند
میخوام برم اونجابرف بازی
البته وقت کردم میام نت
سلام
امیدوارم خوب باشید.امروزاتفاق بدی برام افتادداشتم میرفتم بوشهرتوراه باسرعت۱۴۰تابودم که یهویه کامیون جلوم ترمزکردشانس اوردم خودم وانداختم پایین جاده برالحظه ای مرگ روجلوچشمام دیدم.خیر گذشت.
آخه دانشگاه رشته علمی کاربردی درس میخونم مجبورم مرتب بیام وبرم
در هرصورت ممنونم از دوستی که برام نظر میذاره
راستی داشت یادم میرفت میلاد امام رضا(ع)غربت نشین غریب نواز برشما مبارکباد
ایشالله خدا به همتون قسمت بده که برید پابوسی آقا نمیدونید چه صفائی داره
وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نيگاش کني به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي حتي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه فقط اوني که عشقته عاشقي رو بلد باشه قيد تموم دنيا رو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو مي شکوني تا دل اونو نشکني....
ولی وقتی اون دلتو شکوند وگذاشت رفت؟...
اونوقت تو میمونی وبدبختیات ودرد دلات که کسی پیدا نمیشه بهشون گوش کنه...
ببخشید دوردور میامن آخه مشغله کاری زیاده.
راستی اینو بگم که اولا" من نوشتن بلد نیستم که بخوام درد دلامو بنویسم دوما" دیگه دوست صمیمی ندارم که بخواد بشینه وبه درد دلای من گوش کنه البته یه دوست خوب داشتم ولی هیچ وقت به درد دلام گوش نکرد .قرار بود اینهفته برم مسافرت ولی بهم مرخصی ندادندایشالله هفته آینه زحمت کم میکنم.
چند روزپیش یکی ازدوستای قدیمی که خیلی دوستش داشتم رو دیدم انگار یه دنیا حرف تو چشاش بود آخه یکسالی میشد که از نزدیک ندیده بودمش یه جوری بهم نگاه کرد انگاری خوشش نیومد.
چشم حذفش کردم فقط بخاطر تو چون حس غریبی بهت دارم
خيلي وقته دلم ميخواد هرچي كه تودلمه بگم دلم ميخواد دلم ميخواد ثابت كنم كه همه حرفها دروغه ولي آخه چطوري ؟به كي بگم؟كجا پيدات كنم؟توكه داري ازمن فرار ميكني؟نميدونم تاحالا نشستي و باخودت فكر كردي كه آخه چرا؟به چه قيمتي؟خداميدونه هميشه چشم انتظارم.گذشت...ولي يادت باشه ‹زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت ازياد من وتو برود›اميدوارم هرجا كه باشي وبه هركاري كه مشغولي هميشه موفق وسربلند باشي اين دعا رو هميشه براتو ميكردم وخواهم كرد... اميدوارم منو بخاطر تمام اشتباهاتم وبديهائي كه در حقت كردم ببخشي .
ببخشيد دور دور ميام آخه اداره حسابي دست وپام وبستهاين دومين باره كه تووبلاگم مينويسم هميشه از جاهاي ديگه كپي ميكردم .يه دوستي دارم گناوه ايه هميشه بهم ميگه چرا خودت نمينويسي،منم اطاعت كردم وشروع به نوشتن كردم.امروز برااولين بار شهرما بارون اومد خيلي باصفا بودولي حيف كه زمستونا هميشه بايد گرفتاردكترا باشم آخه سرما خيلي برام ضرر داره.يه خاطره خيلي بدي هم ازپائيز دارم اونم فوت محسن بود (خدابيامرزدش).راستي يه نفريه كه تووبلاگ من نظر ميده حس عجيبي دارم انگار يكي بهم ميگه اون همون گمشدته البته خودشو معرفي نميكنه ميگه همشهريتم ولي خدا كنه هموني باشه كه..../آخه عزيز من چطوري بهت سربزنم آدرس وبلاگت كه اشتباهه، دوباره هم به من سربزن راستش بخواي خيلي تنهام خيلي... ضمنا ُهفته آينده دارم ميرم نهاوندسرايدار اداره مون گيرداده ميگه حتماُ بايد بياي شهر ما نميدونه اونجا سرماش منو ميكشه ولي ميرم .
باسلام خدمت تمامي دوستان وعزيزان
باور كنيد اينقدر گرفتار بودم كه نتونستم بيام خدمتتون
آخه مدتيه كه گرفتار بيمارستان شدم از اونطرف اتفاقاتي كه برام افتاد
وكمي هم درگير بدهكاري شديم الحمدلله نفس راحتي كشيدم
راستي جواب يكي از دوستان بدم كه پرسيده بود چرا اين اسم
رو گذاشتي برا وبلاگت :بخاطر اينكه اين عدد چهار شماره آخر موبايلمه
موبايلي كه خيلي خاطره باهاش دارم .بهترين برادرم هم بخاطر اينكه
درسال ۸۲بهترين برادرم رااز دست دادم واين وبلاگ رو به ياد اون
درست كردم.
از اون دوست قديمي كه برام نظر ميذاره هم متشكرم مي خواستم
خواهش كنم اگه ميشه خودشو بيشتر معرفي كنه.آ خه...
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم بستهی سلسلهی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
خدايا کمکم کن
ای کاش می دانستی که در این روزهای بی انتها که لحظه هایم طعم مرگ گرفته اند ، چه بر من و دلم می گذرد و باز ای کاش می دانستی که دلیل اینهمه غم تلخ که به گمانم تا لحظه مرگ ذهنم را خواهد آزرد ،تو هستی. می دانم که جنس این غم برایت ناشناخته است.از من می خواهی که فراموش کنم و بمانم. چگونه؟ روزها و شبهایم در آغوش غربت سپری می شود وچشمهایم آنقدر باریده اند که دیگر چشمهایت را نمی خوانند.می گویم :" دردناک ترین غم زندگی ام را به تماشا نشسته ام." می خندی و می گویی:" دردناک؟ " ای کاش می دانستی که با من چه کرده ای که ندانستنت هم غمی دیگر است که روحم را تهی می کند از آرامشی که همیشه با من بوده است. می دانی چند شب است که دستهایم ماه را نوازش نکرده است؟می دانی چند روز است که چشمانم به تماشای قشنگیهای زندگی ننشسته است؟می دانی که در این شبها و روزها ، صدایم را هم گم کرده ام؟بیگانه شده ام با لبخند.می دانی؟ برایم دعا کن...برایم دعا کن تا دوباره آرام شوم؛تا دوباره راه بروم؛نفس بکشم همانگونه که می گفتی ." نفسهای تو زندگی را می فهمد." می فهمید... می دانم که می توانم از این غربت رها شوم...می توانم...می توانم...
یادش بخیر:
بعداز ظهری بود موبایلم زنگ خورد.شماره نیافتاد گفتم حتما مزاحمای همیشگیند جوابش ندادم
بار دوم زنگ زد جوابش دادم اولش چیزی نمیگفت بعداز کمی ساکت شدن بالاخره الو گفت تاصداش
شنیدم یه جوری شدم آخه سه سال بود که خبری ازش نداشتم آخرین باری که همدیگه رو دیدیم
گفته بود دیدار مابه قیامت.اصلا"انتظارشو نداشتم.بهش گفتم سلام هنوز که قیامت نشده عهدمون
چه شد؟آخه خیلی اذیتم کرده بود خیلی زجرم داده بود ولی خیلی هم دوستش داشتم.برام تعریف
کردکجابوده وچه به سرش اومده.گفت تو ازمن خبر نداشتی ولی من دورادور از احوالت با خبر بودم.
بهم گفت میدیدم دوستات اونهائی که به ظاهر دوستت بودن اونهائی که دلتوبیخودی داده بودی
دستشون چه بلاهائی سرت اوردن.گفت حتی یه بار اومدم بیمارستان بالای سرت ولی توبیهوش
افتاده بودی روتخت...
حالا برگشته ولی خیلی دور خیلی دور...
نمی دونم چه کار کنم نمیدونم چه جوابی بهش بدم
البته خیلی فرق کرده مهربون شده....
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
دکتر علی شريعتی
*
**
****
******
****
**
*
تا توانی رفع غم از خاطر غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن
نامه اي براي تو
سلام به نفسم كه دور از او نميدونم چه جوري زنده ام !!!
حالت را نمي پرسم چون بي شك مثل من دلگير و دلتنگي... دلم بيقرارته و لحظه ها به
سختي ميگذره. روزهاي سختي را پشت سر ميذارم اما به ناچار بايد تظاهر به آسون
بودنشون كنم! دلم الان كه ساعت۱۰.۳۶ شب شنبه است خيلي گرفته. خيلي هوس كردم برم
دم باغهای بنفشه و با تو حرف بزنم اما... تنها اونجا رفتن برام سخت شده... يادش بخير!
ياد اوندرختچه اي كه زير سايش نشستيم. ياد اون درختي كه زير سايه ي شاخه هاش با
همديگه بوديم. ياد صداي پاي آب...!... چه لحظه ي خوبی بود ... زير بارون بي تو
رفتم! ... و تو بي من سفر كردي شايد تو را هم زير اين بارون ببينه. وقتي تو هستي دل
چه نيازي به درختا داره؟ سرپناه آرامش موقتا به آدم هديه ميكنه... من وقتي پناهي مثل تو
دارم سرپناهي نميخوام! پناه من... ببين بي تو چه تنهام. ببين كه دلم دور از تو، تو پيچا
پيچ لحظه ها وامونده...
مهتاب پريشب اينجا مي تابيد هر چي نگاهش ميكردم مثل پلنگ زخمي، كبوتر دلم بيشتر به
سوي تو پرواز ميكرد! ! ! قناريهاي ايوون هم بعد از رفتن تو يه گوشه كنج قفسي كه
دوستش دارند كز كردند و فقط گاهي كه دل من ميباره انگار حنجره ي اونا هم باز ميشه! با
سوز عجيبي ميخونند... يعني كي ميشه تو چشمات زل بزنند و نقش منا ببينند؟ آخه زل
زدن تو چشماي من كارشونه!... هرچي بيشتر به چشماي دلم زل ميزنند نقش زيباي تو را
بيشتر مي بينند. شايد دليل اينكه بيشتر ساكتند و كمتر ميخونند همين محو شدن تو زيباييها
باشه... وه كه چه زيبايي ! ... و دل به حسن اين زيبايي به همه ثابت كرده كه معشوق من
بي همتاست...
زيبا... دلم گرفته... و هرچي مينويسم آروم نميشه... ميدونم كه با نوشتن بي قراريهام،
بي تابت ميكنم... اما ... به جون بنفشه هاي باغچمون قسم خيلي دلم تنگه... ميدوني چرا
قسم جون بنفشه ها برام مهمه؟! چون عصرها كه ميشه مي بينند بيشتر دلتنگم با بوي
خوبشون فضا را براي ديوونه گيهام آماده ميكنند... و فريدون مشيري چقدر زيبا منا از اين
بنفشه هاي باغچه به بنفشه هاي چشم تو ميبره...!
* از بنفشه زار باغچه ... تا ... بنفشه زار چشم تو *
بي تو بي تابم... بي تو بيقرارم... بي تو...
چرا من بي تو بمونم؟ نميدونم نميتونم ... واسه ي زندگي كردن تو را ميخوام خوب
ميدونم
*
**
****
******
****
**
*
ديگه دلتنگ نمي شم
شايد زيادي خودمو درگير كردم
با اين حال هنوز دوست داشتن كارِ منه...
شايد روزي برسه كه دلتنگي واسه من بي معني بشه
فكر كنم اونروز خيلي سرد و بي روح باشم
ولي واسه خودم و سادگيم متأسفم و براي ....
تأسفي كه تا آخر عمر همراه منه .
......................
ولي بجاي دلتنگي هاي هميشگي حسرت جاشو گرفته ،
حسرت همه چيز و همه كساني كه به راحتي از دستشون دادم.
تنها چيزي كه برام مونده ساعت هاي خلوت و سكوتي ست
كه با صداي هق هق گريه سپري مي شه
تنها چيزي كه برام مونده صداي تيك تاك ساعتيست كه
هميشه و همه حال گذشت زمان را به ياد من مي ياره !
*
**
****
******
****
**
*
.:اباصالح:.
اباصالح التماس دعا هر کجا رفتي ياد ما هم باش
نجف رفتي کربلا رفتي کاظمين رفتي ياد ما هم باش
مدينه رفتي به پابوس قبر پيغمبر مادرت زهرا
به ديدارقبقر بي شمع مجتبي رفتي ياد ما هم باش
زيارت نامه که ميخواني در کنار آن تربت خاموش
به دنبال قبر مخفي از کوچه ها رفتي ياد ما هم باش
بغل کردي قبر مادر را جاي ما هم او ار زيارت کن
همان لحظه که به احوالش از نوا رفتي ياد ما هم باش
شب جمعه کربلا رفتي يادما هم کن چون زدي بوسه
کنار قبر ابوالفضل با وفا رفتي ياد ما هم باش
بزن بوسه جاي ما روي قبر عباس و اکبر و اصغر
سر قبر قاسم و قبر عمه ها رفتي ياد ما هم باش
به جاي ما هم زيارت کن عمه ات را در کنج ويرانه
براي بوسيدن آن دردانه ها رفتي ياد ما هم باش
نماز حاجت که ميخواني از براي فرج ياد ما هم باش
شدي محرم در مراسم حج يا صفارفتي ياد ما هم باش
دعا کردي از براي معراج التماس دعا ياد ما هم باش
به هرجا رفتي برو مهدي هر کجا رفتي ياد ما هم باش
به جاي ما هم زيارت کن عمه ات را در کنج ويرانه
به ياد اين نوکر درب آستان رفتي ياد ماهم باش
*
**
****
******
****
**
*
چه زيباست به خاطر تو زيستن
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ایکاش میدانستی بدون تو،
مرگ گواراترین زندگیست،بدون تووبه دورازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست ایکاش میدانستی مرزخواستن کجاست؛
و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط ؛
برای تو می تپد.
*
**
****
******
****
**
*
گاهي سخت است گفتن آنچه درون ماست
گاهي سخت است قبول آنكه عاشق شدي
خدايا !
ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست
اگر باز هم ...
اگر باز هم او ...
قلبم خسته است ...
خسته ي تازه التيام يافته !
آخر مگر تا كي ؟ تا كجا مي توان اين قلب خسته را وصله كرد ؟
آن وقت چه كنم خدايا ؟
مي داني كه با توام
با تويي كه در غربت دلت گرفته است ...
حرفهايت دلم را لرزاند ، چون قديمها ...
اشك مريز ، گريه مكن
با تو هستم و مي مانم در كنارت
اكنون ديگر مي توانم بگويم كه قلبم نزد توست
آن دور ها ... اما چه نزديك !
من ديگر چه دارم كه بمانم ؟
همه چيز در دست توست
مي ترسم كه بيايم و چون سر رسم باز سرابي بيش نبينم
خود مي داني كه چه سخت است !
...
حرفهايت ، همه را شنيدم
بوي خوب احساس را از آنها حس كردم
همه بر دلم نشست و عشق ، دوباره در خاطرم جوانه زد
پس باز انتظار ، اما ...
انتظاري شيرين
خواهي آمد در كنارم و وجودم را سراپا عشق خواهي كرد ...
*
**
****
******
****
**
*
...دوباره دل هواي با تو
دوباره دل هواي با تو بودن کرده
نگو اين دل دوري عشقت و باور کرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو رو ببينه
واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا مي دم
آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم
توي هفتا آسمون تو تک ستاره مني
بخدا ناز دو چشمات و به دنيا نمي دم
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو رو ببينه
*
**
****
******
****
**
*
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر زٍ میٍ ناب ، کسی هیچ ندید
من در عجبم زٍ می فروشان ، کایشان
به زان چه فروشند چه خواهند خرید
به دور از تمامٍ هیاهو های این دنیای بی توصیف
پایان سالٍ ۲۰۰۶ برابر شد با پایانٍ عمر فردی که کودکی و نوجوانیٍ ما با وحشت و هراس از غرشٍ موشک ها و بمب هایش بر فرازٍ شهرهامان شکل گرفت.اما هیچ گاه ، مرگٍ هیچ کس را شادمانی نمی کنیم ...
تنها به انتظار روزی می نشینیم که...
روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست ِ زيبائي را خواهد گرفت.
□
روزي که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي ِ هر انسان
برادريست.
روزي که ديگر درهاي ِ خانهشان را نميبندند
قفل
افسانهئيست
و قلب
براي ِ زندهگي بس است.
روزي که معناي ِ هر سخن دوستداشتن است
تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي.
روزي که آهنگ ِ هر حرف، زندهگيست
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُستوجوي ِ قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانهئيست
تا کمترين سرود، بوسه باشد.
روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يکسان شود.
روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...
□
و من آن روز را انتظار ميکشم
حتا روزي
که ديگر
نباشم.
*
**
****
******
****
**
*
من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه
صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
جانا به خرابات آ، تا لذت جان بيني
جان را چه خوشي باشد بي صحبت جانانه
هر گوشه يکي مستي، دستي زده بر دستي
وان ساقي هر هستي با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتي ،دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هشياران مسپار يکي دانه
اي لولي بربط زن، تو مست تري يا من
اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ مي شد و مژ مي شد
و زحسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجايي تو ،تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز ترکستان، نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل، نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا، نيمي همه دردانه
گفتم که رفيقي کن با من که منم خويشت
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
در حلقه لنگاني مي بايد لنگيدن
اين پند ننوشيدي از خواجه عليانه
سر مست چنان خوبي کي کم بود از چوبي
برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبريزي از خلق چه پرهيزي
اکنون که در افکندي صد فتنه فتانه
« مولانا »
*
**
****
******
****
**
*
وطن کجاست که آواز ِ آشنای تو چنين دور مينمايد؟
اميد کجاست
تا خود
جهان
به قرار
بازآيد؟
هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادی مقدر نيست!
□
معشوق در ذرهذرهی جان ِ توست
که باور داشتهای،
و رستاخيز
در چشمانداز ِ هميشهی تو
به کار است.
در زيج ِ جُستوجو
ايستادهی ابدی باش
تا سفر ِ بيانجام ِ ستارهگان بر تو گذر کند،
که زمين
از اينگونه حقارت بار نميمانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديدهی حيرت ميگشود.
□
زيستن
و ولايت ِ والای انسان بر خاک را
نماز بردن;
زيستن
و معجزه کردن;
ورنه
ميلاد ِ تو جز خاطرهی دردی بيهوده چيست
هم از آن دست که مرگات،
هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقيم ِ اَستران ِ تو
از فاصلهی کويری ميلاد و مرگات؟
مُعجزه کن مُعجزه کن
که مُعجزه
تنها
دستکار ِ توست
اگر دادگر باشي;
که در اين گُستره
گُرگاناند
مشتاق ِ بردريدن ِ بيدادگرانهی آن
که دريدن نميتواند. ــ
و دادگری
معجزهی نهاييست.
و کاش در اين جهان
مردهگان را
روزی ويژه بود،
تا چون از برابر ِ اين همه اجساد گذر ميکنيم
تنها دستمالي برابر ِ بيني نگيريم:
اين پُرآزار
گند ِ جهان نيست
تعفن ِ بيداد است.
□
و حضور ِ گرانبهای ما
هر يک
چهره در چهرهی جهان
(اين آيينهيي که از بود ِ خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ
تو
يا من،
آدمييي
انساني
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دستکار ِ عظيم ِ نگاه ِ خويش ــ
تا جهان
از اين دست
بيرنگ و غمانگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرتخيز نماند.
□
يکي
از دريچهی ممنوع ِ خانه
بر آن تلِّ خشک ِ خاک نظر کن:
آه، اگر اميد ميداشتي
آن خُشکسار
کنون اينگونه
از باغ و بهار
بيبرگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغي ميخوانْد.
□
نه
نوميدْمردم را
معادی مقدّر نيست.
چاووشي اميدانگيز ِ توست
بيگمان
که اين قافله را به وطن ميرساند.
*
**
****
******
****
**
*
پرنده اي در قفس
تو را به فردايت نويد مي دهد
و تو
تنها ونااميد
تک سکه ي جيبت را
به اميد خرج مي کني
آنگاه پرنده
شاهدانه اي هديه مي گيرد
تا فراموش کند
پرواز را
حتي در قفس
*
**
****
******
****
**
*
"واپسين شعاع آفتاب شامگاهي
نشاندهنده ي راهي ست كه خواهانٍ در نوشتنٍ آنم
ابرهايي كه با وزش باد در حركت است
نشاندهنده ي راهي ست كه خواهانٍ در نوشتنٍ آنم
خش خشٍ برگ ها زير قدم هايم مي گويند:
بگذار تا فرو افتي
آن گاه راهٍ آزادي را باز خواهي يافت."
همسفر هميشه ي باران! درود بر تو
مي نويسي: "چقدر سخته،چرا آدم نتونه واسه ي خودش راحت زنده گي كنه"
با تو هم داستانم:
خود را از تمام پيش داوري هاي نفريني آزاد كن، از اين نياز به يافتن توضيحي براي هر
چيزي، از اين اجبار كه فقط بايد كاري را بكني كه ديگران مي پذيرند.
سرشتٍ هستي بزرگ ترين هدايا را به فرزندان خود داده است: نيروي گزينش و تعيين كردارٍ خويش.
در هنگام جست و جوي خواسته ها و در راه شناختٍ حقيقي، استوار گام بنه، امان مده كه ترس بر تو چيره گردد و رها شو از همه ي آن چيزها كه در بند خود گرفتارت كرده است.
- آرش واژه ي آزادي چيست؟
“ آه اگر آزادي سرودي مي خواند
كوچك
همچون گلوگاه پرنده ئي،
هيچ كجا ديواري فروريخته بر جاي نمي ماند.
ساليانٍ بسيار نمي بايست
دريافتن را
كه هر ويرانه نشاني از غيابٍ انساني ست
كه حضورٍ انسان
آباداني ست.
*
هم چون زخمي
همه عمر
خونابه چكيده،
هم چون زخمي
همه عمر
به دردي خشك تپنده،
به نعره ئي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده،ـ
غياب بزرگ چنين بود
سرگذشت ويرانه چنين بود.
*
آه اگر آزادي سرودي مي خواند
كوچك
كوچك تر حتا
از گلوگاه يكي پرنده !”
-سرود آزادي در چه دستگاهي نواخته مي شود؟
“پيش از تو
صورتگران
بسيار
از آميزه ي برگ ها
آهوان را برآوردند؛
يا در خطوط كوهپايه ئي
رمه ئي
كه شبان در كج و كوج ابر و ستيغٍ كوه
نهان است؛
يا به سيري و ساده گي
در جنگلٍ پر نگارٍ مه آلود
گوزني را گرسنه
كه ماغ مي كشد.
تو خطوط شباهت را تصوير كن:
آه و آهن و آهكٍ زنده
دود و دروغ و درد راـ
كه خاموشي
تقواي ما نيست.
*
سكوتٍ آب
مي تواند خشكي باشد و فرياد عطش ؛
سكوتٍ گندم
مي تواند گرسنه گي باشد و غريو پيروزمند قحط
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است ـ
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست:
غريو را تصوير كن!
عصر مرا
در منحني تازيانه به نيشخطٍ رنج ؛
همسايه ي مرا
بيگانه با اميد و خدا؛
و حرمتٍ ما را كه به دينار و درم بركشيده اند و فروخته.
تمامي الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
كه به كارآيد
چرا كه تنها يك سخن
يك سخن در ميانه نبود:
- آزادي!
ما نگفتيم
تو تصويرش كن!”
ـ و در پايان با من بگو
تو آزادي را با كدامين خطوط ترسيم مي كني ؟ با كدامين رنگ؟...
*
**
****
******
****
**
*
تِکتِک ِ ناگزير را برمشمار که مهرههای شمرده
نيمشمرده به جام ميريزد
به سکوت ِ رامشگری گوشدار که واقعهيي چنان پُرملاط را حکايت
ميکند به صيغهی ماضي
که قائمههای حقيقتي سرشار بود
گرچه چندين پُرخار.
به غياب انديشه مکن
گَشت و مَشت ِ بيتاب و قرار ِ اين نگاه را درياب
نگران ِ انديشناکي فردای تو
به صيغهی حال.
نه
به غياب ِ من منگر که هرگز حضوری بهکمال نيز نبودهام،
به طنين ِ آوايي گوشدار که
تنها
به کوک ِ زير و بَم ِ موسيقايي نام ِ توست
اسماء ِ طلسمات ِ حرفاحرف ِ نام ِ تو را ميداند
و از ژرفاهای ظلمات تا پَشَنگ ِ شعشعهی الماسگون ِ تاج ِ بلند ِ
آخرين خورشيد
تو را
تو را
تو را
همچنان تو را
ميخواند.
*
**
****
******
****
**
*
هم شاگردی سلام و درود!!
خش خشٍ صدای پای پاییز یرگ ریز را می شنوی؟!
عطر مهر افزای پیچیده در فضای وجود، مشام جانت را نوازش می دهد؟!
این زیبایی خیره کننده ی پاییزی و خش خشٍ زرد برگ ها بر سنگ فرشٍ گذرگاه ها،هم راه با مهربانی دست های گرمٍ هم شاگردی های دوست نشانی از زنده گی دارد.
می دانی چرا میوه ی درخت یادگیری با مهر و برگ ریزان به بار می نشیند؟
**
با شاد باشٍ تولد دوباره ی پاییز، مهر، مهربانی، آموختن، یادگیری بر تمام یارانٍ دبستانی؛
و یادآوری خاطرات یگانه ی نقش بسته بر ژرفای ذهن از دیروزٍ کودکی ؛
با این ایمان و امید که اندیشه ی درست امروز تو و من ( ما ) بذری ست که میو ه اش فردایی روشن برای فرزندانٍ ایران زمین به ارمغان می آورد.
یار دبستانی من با من و هم راه منی
چوب الف بر سرٍ ما بغضٍ من و آهٍ منی
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرز تمام علفاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
حسین / شنبه 1 مهر1385ساعت 11:9| لینک ثابت | 7 هم راه هدیه
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی
برای من
ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه
که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.
*
**
****
******
****
**
*
من غلام قمرم،غیر قمر هیچ مگو پیشٍ من جز سخنٍ شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو،جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری،رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن،جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر، نیست دگر، هیچ مگو
*
ای کاش زمان به عقب باز می گشت و کودکانی می شدیم،
فارغ از هر گونه دغدغه ی دنیایی و در دشتها ، رها، سماع می رقصیدیم
و از ته دل می خندیدیم...
دلیلٍ سرخیٍ سیب را جویا می شدیم
و هزاران بوسه میزدیم بر روشنیٍ ماه ، تا آبی آسمان را نشانمان دهد.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق...
می خواهم با هرچه مرا در برگرفته یکی شوم...
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود...
برانم که در کنار تو لنگر افکنم...استواریٍ امنٍ زمین را...
در این سکوت حقیقتی نهفته است...
سالٍ گذشته در چنین روزهایی ـ واپسین روزهای تب دار مرداد ـ پیمان شاملو در نمایش گاهش:
چه زیبا به تصویر کشیده بود
دره ی ماه را
و چه زیبا نقش بست در ذهن
رویای پرواز تا آن دره ی دور
و کوتاه زمانی بعد:
طرح سر انگشتان زیبای اعجاز
در کویر، با ماه و سیبٍ سرخ
با شمعی که بسوزد و بسوزاند
با درک عشق، احساس و بیان
و شناخت خویشتن خویش
در سماعی آزادوار
در ارتفاعی بعید
رها از هر تعلق
ریشه ها از زمین برکنده به سان "لور"
طعم وارونه ی "گس" را
در پیمانه می ریخت.
آنگاه از زبان بامداد این گونه سرودم:
"به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه وآینه"
و ندایی نجوا کرد با دلم:
"به مبارکی و میمنت..."
آری
به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه وآینه
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمکان به هیاهو شمشیر در پرنده گان نهادند.
ماه
بر نیامد.
*
**
****
******
****
**
*
او چهل سال پیش در خاموشی ی فروغ فرخ زاد این مرثیه را سرود و حال در ششمین سال روز رهایی اش همان را تکرار می کنیم
(نمی گویم خاموشی ، که آیین چراغ خاموشی نیست ؛ گو اینکه او بامدادٍ بی غروب شعر و ادبٍ این سرزمین است)
به جست و جوی تو
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه ی دریا و علف.
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته ی پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد
. . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
*
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است ـ
و جاودانه گی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیآت گنجی در آمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است!
*
نام ات سپیده دمی ست که بر پیشانی ی آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو ـ
و ما همچنان دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
*
**
****
******
****
**
*
زنده گی به امواج دریا مانند است :
چیزی به ساحل می برد
و چیز دیگری را می شوید ؛
چون به سرکشی افتد
انبوه ماسه ها را با خود می برد ؛
اما تواند بود که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آرد
تا کسی بام کلبه اش را بدان بپوشاند.
"مارگوت بیگل"
*
**
****
******
****
**
*
و امروز، روزي ويژه است
گو اینکه جشن و سروری برپاست ...
بنگر
ماه چه شادمانه و بي دريغ مي بخشد.
*
**
****
******
****
**
*
اگر می خواهی نگهم داری
دوست من
از دستم می دهی
اگر می خواهی هم راهی ام کنی
دوست من
تا انسان آزادی باشم
میانٍ ما همبسته گی از آن گونه می روید
که زنده گی ما هر دو تن را
غرقه در شکوفه می کند.
"مارگوت بیگل"
حسین / یکشنبه 18 تیر1385ساعت 11:0| لینک ثابت | یک هم راه بدون شناخت، دوست داشتن ممکن نیست
هیچ کس حق ندارد پیش از دست یابی به شناخت کامل از چیزی - یا شخصی - به آن عشق بورزد یا از آن بیزار شود... در حقیقت عشق بزرگ ، ثمره ی دانش بزرگ است.
و اگر شی - یا شخصی - را بشناسید، اما کم و ناقص ، علاقه ی شما نیز به آن بسیار کم است، تا حد همان شناخت و نه بیشتر.
"لئوناردو داوینچی"
حسین / پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 15:30| لینک ثابتقطعه ای زیبا از مارگوت بیگل
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود
و گفتن که : "سگ من نبود" ؛
ساده است ستایش گلی ،
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد ؛
ساده است بهره جویی از انسان ،
دوست داشتنش بی احساس عشقی ،
او را به خود وانهادن
و گفتن که : "دیگر نمی شناسمش" ؛
ساده است لغزش های خود را شناختن ،
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که:"من این چنینم" ؛
ساده است که چگونه می زیی ،
باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم.
*
**
****
******
****
**
*
اندیشیدن
در سکوت.
آن که می اندیشد
به ناچار دم فرو می بندد
اما آن گاه که زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادتش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.
*
**
****
******
****
**
*
ساقيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست
يا كه من بسيار مستم ، يا كه سازت ساز نيست
ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو
يا كه من مست و خرابم ، يا كه تارت تار نيست
حسین / جمعه 19 خرداد1385ساعت 1:56| لینک ثابت | یک هم راه در اين وبلاگ
*
**
****
******
****
**
*
مولانا
من غلام قمرم غير قمر هيچ نگو
پيش من جز سخن شهد شكر هيچ نگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج ببر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو
گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشرراست
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
*
**
****
******
****
**
*
مردم حتی وقتی که از شما می خواهند معایبشان را آشکارا به آن ها بگویید ، انتظار مدیحه سرایی دارند - سامرست موآم
بشر از بدو تولد محکوم به رقابت است، وگر نه محکوم به فنا خواهد شد - اسپونزا
مراقب باشيد چيزهايی را که دوست داريد بدستآوريد وگرنه ناچار خواهيد بود چيزهايی را که بدست آوردهايد دوست داشتهباشيد. - جرج برنارد شاو
آدم های ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند - ارد ( اورد) بزرگ
زندگی در بهترین شکل آن چیزی جز یک هتل نیست و ما مسافران آن - جیمز هرول
چنان برای آینده برنامه ریزی کن که گویی هرگز نمیمیری و چنان آماده مرگ باش که گویی لحظه های آخر عمر را سپری می کنی - امام علی (ع)
گل بارون زده ي من
گل بارون زده ي من
گل ياس نازنينم
مي شكنم پژمرده ميشم
نذار اشكاتو ببينم
تا هميشه تو رو داشتن
داشتن تمام دنياست
از تو و اسم تو گفتن
بهترين همه حرفاست
با تو , با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر ميشه از تو
وقت غم خوردن ندارم
اي غزلواره ي دلتنگ
كه همه تنت كلامه
هنوزم با گل گونت
شرم اولين سلامه
اي تو جاري توي شعرم
مثل عشق و خون و حسرت
دفتر شعر من از تو
سبد خاطره هامه
اي گل شكسته ساقه , گل پرپر
كه به ياد هجرت پرنده هايي
توي ياس مبهم چشماتم مي بينم
كه به فكر يه سفر به انتهايي
سر به زير دل شكسته , نازنينم
اگه ساده ست واسه تو گذشتن از من
مرثيه سر كن براي رفتن من
آخه مرگه واسه من از تو گذشتن
مي تونم خستگياتو
از تن پاكت بگيرم
مي تونم براي خوبيت
واسه سادگيت بميرم
*
**
****
******
****
**
*
*
**
****
******
****
**
*
چه آغازی...
چه آغازي
چه انجامي
چه بايد بود و بايد شد
در اين گرداب وحشت زا
چه اميدي
چه پيغامي
كدامين قصه ی شيرين براي كودك فردا
زمين از غصه ميميرد پر از باد زمستاني
شعور شعر نا پيدا در اين مرداب انساني
همه جا سايه ی وحشت همه جا چكمه ی قدرت
گلوي هر قناري را بريدند از سر نفرت
بجاي رستن گلها به باغ سبز انساني
شكفته بوته ی آتش نشسته جغد ويراني
كه ميگويد
جهاني اينچنين زيباست
جهاني اينچنين رسوا
كجا شايسته ی روياست
سوالي مانده بر لبها
كه مي پرسم من از دنيا
به تكرار غم نيما
كجاي اين شب تيره
بياويزم بياويزم
قباي ژنده خودرا
*
**
****
******
****
**
*
خسته ام
محبس خويشتن منم از اين حصار خستهام
من همه تن انالحقم كجاست دار خستهام
در همه جاي اين زمين همنفسم كسي نبود
زمين ديار غربت است از اين ديار خستهام
كشيده سرنوشت من به دفترم خط عزا
از آن خطي كه او نوشت به يادگار خستهام
به گرد خويش گشتهام سوار اين چرخ و فلك
بس است تكرار ملال ز روزگار خستهام
دلم نمي تپد چرا به شوق اين همه صدا
من از عذاب كوه بغض به كوله بار خستهام
هميشه من دويدهام به سوي مسلخ غبار
از آن كه گم نمي شوم در اين غبار خستهام
به من تمام ميشود سلسله رو به زوال
من از تبار حسرتم كه از تباه خستهام
قمار بي برندهايست قمار تلخ زندگي
چه برده و چه باخته از اين غمار خستهام
*
**
****
******
****
**
*
نوشته روی بعضی از ماشینها :
شبگرد خسته
در حقیقت مالک اصلی خداست این امانت بهر روزی دست ماست
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست هر جا که صفا هست در آن نور خدا هست
منمشتعلعشقعلیمچهکنم
دنبالم نیا
من از بیگانگان هرگز ننالم که هرچه کرد با من ان اشنا کرد
دو تا کفتر بودیم هم خون و اواز شبا در لونه و روزا به پرواز
خدا لعنت کنه او مرد صیاد که همتای مرا او داده برباد
تا توانی دلی بدست اور دل شکستن هنر نمیباشد
زرد قناری
عروس کوچولو
جز غم به جهان هیچ نداریم ولیکن گر هیچ نداریم غم هیچ نداریم
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
ما را گله از عشق ز اغیار نباشد از یار برنجیم اگر یار نباشد
*
**
****
******
****
**
*
از زندگي چه آموختم !!؟
از زندگي چه آموختم
در 16 سالگي آموختم که مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات هم پدران از همه بهتر مي دانند
در20 سالگي آموختم که کار خلاف فايده ندارد حتي اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگي آموختم که يک کودک نوزاد، مادر را از داشتن يک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يک شب هشت ساعته محروم مي کند
در 30 سالگي پي بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم که آينده چيزي نيست که انسان به ارث ببرد بلکه چيزي است که خود ميسازد
در 40 سالگي آموختم که رمز خوشبخت زيستن در آن نيست که کاري که دوست داريم انجام دهيم بلکه در اين است که کاري که انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
در 45 سالگي ياد گرفتم که 10 درصد از زندگي چيز هايي است که براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است که چگونه به آن واکنش نشان مي دهد
در 50 سالگي دانستم که سگ بهترين دوست انسان است و اصول اعتقادي او بد ترين دشمن او مي باشد
در 55 سالگي پي بردم که تصميمات کوچک را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم که بدون عشق مي توان ايثار کرد ، اما هرگز بدون ايثار کردن نمي توان عشق داشت
در 65 سالگي آموختم که انسان براي لذت بردن از عمر دراز بايد بعد از خوردن آنچه که لازم است، آنچه را که نيز ميل دارد بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم که زندگي مسئله در اختيار داشتن کارت هاي خوب نيست بلکه خوب سازي کردن با کارت هاي بد است
در 75 سالگي دانستم که انسان تا وقتي که فکر مي کند نارس است به رشد و تکامل خود ادامه مي دهد و به محض آنکه گمان کرد که رسيده شد، دچار آفت مي شود
و در 80 سالگي پي بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار داشتن بزرگترين لذت جهان است
*
**
****
******
****
**
*
آیا خورشید از مغرب طلوع می کند؟
چرخش زمین در 21 دسامبر سال 2012 میلادی برعکس می شود
زمانی که نقاشیهای ملت های گذشته و رمزهای آنها را مشاهده می کنیم، مفهوم حقیقی آنها را درک نمی کنیم و گمان می کنیم که آنها خرافات و افسانه است و حتی آنها را مسخره می کنیم.
این مسأله هر 26هزار سال یکبار اتفاق می افتد و خورشید با به هم رسیدن کهکشان و مدار زمین در آسمان مواجه می شود. دانش امروز داستانهای ملت های مایا و هندوهای آریزونا و فراعنه را به یک واقعیت علمی اخترشناسی تبدیل کرده است.
از هزاران بلکه میلیونها سال پیش بسیاری از افراد منتظر این اتفاق که در 6 سال دیگر روی خواهد داد، می باشند. 6 سال دیگر زمان پایان دوره بزرگ دوازدهم زمین و خورشید است که منجر به یک انقلاب مغناطیسی می شود و لرزشها و زلزله ها به یک امر عادی تبدیل می گردد.
تحقیقات جدید نشانگر این است که چرخش زمین بر عکس خواهد شد و خورشید از مغرب طلوع و در مشرق غروب خواهد کرد.
هندوهای آریزونا این تاریخ را به دلیل برخورد تعدادی از ستارگان در یک مدار ثبت کرده اند، زیرا این مسأله موجب به وجود آمدن تغییراتی در آب و هوا و حوادث طبیعی محیطی خواهد شد و آغاز مرحله پنجم انسانیت است.
ممکن است این دانش جدید و تمامی این نظریات، یک داستان تازه باشد که امکان درست یا نادرست بودن آن وجود دارد.
منطقFUZZY
تا به حال در مورد منطق فازی (FUZZY) چیزی شنیدید؟
این منطق به طور بسیار گسترده ای در علوم کشاورزی و منابع طبیعی و
به خصوص در سنجش از دور استفاده میشود.
بر خلاف آموزش سنتي در رياضي، او منطق انساني و زبان طبيعت را وارد رياضي کرد.
شايد بتوان با دو رنگ سياه و سفيد مثال بهتري ارائه داد. اگر در رياضي، دو رنگ سياه
و سفيد را صفر و يک تصور کنيم، منطق رياضي، طيفي به جز اين دو رنگ سفيد و
سياه نمي بيند و نمي شناسد. ولي در مجموعه هاي نامعين منطق فازي، بين
سياه و سفيد مجموعه اي از طيف هاي خاکستري هم لحاظ مي شود و به اين
طريق فصل مشترک ساده اي بين انسان و کامپيوتر بوجود مي آيد.
اين منطق حدود چهل سال پيش در آمريکا توسط لطفي زاده پايه ريزي شد.
و براي اولين بار در سال 1974 در اروپا براي تنظيم دستگاه توليد بخار، در يک
نيروگاه کاربرد عملي پيدا کرد. با پيشرفت چشمگير ژاپن در عرصه وسايل
الکترونيکي، در سال 1990 کلمه "فازي" در آن کشور به عنوان "کلمه سال"
شناخته شد.
سخنراني لطفي زاده در دانشگاه صنعتي برلين
دعوت نامه رئيس دانشگاه صنعتي دانشگاه برلين به اشکال مختلف در ميان
دانشجويان و مطبوعات و وسايل ارتباط جمعي به چشم مي خورد. کاغذهاي
زرد رنگ در قطع کوچک در ميان دانشجويان دست به دست مي گشت و
وعده ديدار با دانشمند بزرگي را مي داد.
در قسمتي از دعوت نامه نوشته شده : "باني تئوري منطق فازي به برلين مي آيد:
پروفسور لطفي زاده درباره تئوري جهاني خود که در سال 1965 تدوين شده و
کاربرد جهاني آن در اتومبيل، موبايل، لباس شويي و غيره، و در خطوط متعدد
توليد، و روش هاي متديک ديگري که امروزه در امور اعتباري و نرم افزارهايي
که به اين سياق کار مي کنند سخنراني خواهد کرد."
پيش از برپايي سخنراني، راديوها و روزنامه هاي مختلف و از جمله انجمن
مهندسين آلمان سئوالات خود را با لطفي زاده مطرح کردند. خبرنگاري که
ميکروفن حساسي در دست داشت، از کاربرد منطق فازي در تکنيک امروزي
پرسيد؛ پروفسور لطفي زاده به ميکروفن خبرنگار اشاره کرد و گفت:
"اتفاقأ اين حساسيتي که در ميکروفن شما بکار گرفته شده تا صداي موضعي را
تشخيص دهد و صداي محيط پيرامون را منعکس نکند، نظام منطق فازي را در خود
مستتر دارد."
*
**
****
******
****
**
*
موقعیت جغرافیای سیستان
کوه خواجه .درياچه هامون صابری . چاه نيمه.برخان های بين زاهدان و زابل و صد ها جاذبه ديدنی ديگر ..
منطقه سیستان قسمتی از دشت بزرگ و مسطح و کم عارضه ای به همین نام است که بخش عمده آن درخاک ایران دقیقا برمحدوده شهرستان زابل انطباق دارد.دشت سیستان که در قسمت شمالی استان سیستان وبلوچستان در شرق ایران واقع شدهاست در محدوده جغرافیایی 29 تا 32 درجه عرض شمالی و60 تا 46 درجه طول شرق قرار گرفته است وارتفاع این دشت از سطح دریاا بین 500 تا600 متر می باشد .تنها ارتفاع این دشت مسطح برجستگی کوچک کوه خواجه میباشد که ارتفاع آن ازسطح دریا کمتر از 900 متر می باشد این منطقه از شمال ومشرق به کشور افغانستان واز جنوب و جنوب غرب با منطقهبلوچستان وازغرب وشمال غرب به استان خراسان محدود می شود.وسعت آن برمبنای آخرین تقسیمات کشوری سال1370 بالغ بر 15197کیلومتر مربع می باشد.که8 درصد از وسعت سیستان وبلوچستان را شامل می شود جغرافیای تاریخی سیستان این سر زمین قدمتی دیرینه دارد به پهنای تاریخ می گویند نخستین تمدنهای بشری که در کنار رودخانه های بزرگ پدید آمده اند و اکتشافات باستان شناسی هم نشاندهنده همین امراست . "شهر سوخته" در ۵۶ کيلومتری زابل در استان سيستان و بلوچستان و در حاشيه جاده زابل - زاهدان واقع شده و پنج هزار سال قدمت دارد. اين شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از ميلاد پايه گذاری شده و مردم اين شهر در چهار دوره بين سال های 3200 تا 1800 قبل از ميلاد در آن سکونت داشته اند.وسعت "شهر سوخته" و يافته های کاوشگران اين محوطه باستانی را از صورت يک محوطه عادی دوران مفرغ خارج کرده و به اين نتيجه رسانده که زندگی در"شهر سوخته" با دوران آغاز شهرنشينی در فلات مرکزی ايران و بين النهرين همزمان است.سند يا کتيبه ای که نام واقعی و قديمی اين شهر را مشخص کند هنوز به دست نيامده و به دليل آتش سوزی در دو دوره زمانی بين سال های 3200 تا 2750 قبل از ميلاد "شهرسوخته" ناميده می شود.هنوز قسمت صنعتی "شهر سوخته" کشف نشده و به گفته دکتر منصور سجادی سرپرست تيم کاوش در اين فصل در بخش مسکونی شمال شرقی شهر سوخته با هدف رسيدن به طبقات و لايه های قديمی تر شهر و در گورستان آن کند و کاو انجام خواهد شد. آنها اميدوارند که در اين فصل آثاری از دوران اول استقرار مردمان پنج هزار سال پيش شهر سوخته بيابند. از نخستين اشاره ها تاکنون کلنل بيت، يکی از ماموران نظامی بريتانيا از نخستين کسانی است که در دوره قاجار و پس از بازديد از سيستان به اين محوطه اشاره کرده و نخستين کسی است که در خاطراتش اين محوطه را شهر سوخته ناميده و آثار باقيمانده از آتش سوزی را ديده است.پس از او سر اورل اشتين با بازديد از اين محوطه در اوايل سده حاضر، اطلاعات مفيدی در خصوص اين محوطه بيان کرده است.بعد از او شهر سوخته توسط باستان شناسان ايتاليايی به سرپرستی مارتيسو توزی از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۷ مورد بررسی و کاوش قرار گرفت. شهرسوخته در 55 كيلومتري زابل درحاشيه جاده زابل، زاهدان از بخش هاي مسكوني شرقي، بناهاي يادماني، گورستان، صنعتي و مسكوني شرقي تشكيل شده است. شهرستان 400 هزار نفري زابل (سيستان) در 205 كيلومتري شمال زاهدان مركز سيستان و بلوچستان با استان «نيمروز» افغانستان 314 كيلومتر مرز مشتركدارد.
*
**
****
******
****
**
*
مشخصات جغرافيايي
شهرستان زابل از نظر جغرافيايی در 61 درجه و 29 دقيقه درازای خاوری و 31 درجه و 1 دقيقه پهنای شمالی قرار گرفته است. اين شهرستان از شمال، خاور و جنوب خاوری به افغانستان، از جنوب به شهرستان زاهدان و از باختر به قسمتی از شهرستان نهبندان محدود میشود. رودخانه مهم زابل هيرمند است كه با شعبات متعددش مانند شاهرگ حياتی سيستان محسوب میشود. راه زابل – سه راهی، به سوی جنوب باختری به درازای 130 كيلومتر. زابل از همين راه به درازای 215 كيلومتر به زاهدان مرتبط است.
1- راه زابل-دوست محمد خان به درازای 30 كيلومتر در مجاورت خط مرزی ايران – افغانستان.
2- راه زابل- كهك در 2 كيلومتری خط مرزی ايران و افغانستان
3- راه زابل- منصوری به درازای 16 كيلومتر.
4- راه زابل- درياچه هامون، از ده كيلومتری اين راه نيز راه شنی ديگری به سوی خاور كشيده شده كه تا دوست محمد خان در خط مرزی ادامه دارد.
مردم شهرستان زابل آريايی نژادند و به زبان فارسی با گويش لری ويژه زابلی سخن می گويند. اين شهرستان در سرشماری سال 1375 تعداد 334.561 نفر جمعيت داشته است.
وجه تسميه و پيشينه تاريخي
زابل امروزی در گذشته، مجموعه زمين هايی بود با تپه هايی از ماسه های روان و رسوبات دريايی که قسمتی از آن نيز در مسير رودخانه قرار داشت. با كم شدن آب رودخانه بر وسعت خشكی های اطراف آن افزوده شد و با اتصال اين منطقه به روستای حسن آباد، آبادی بزرگی تشكيل گرديد که بعدها با تأسيس پادگان نظامی بر اهميت آن در منطقه افزوده شد.
شهرستان زابل در دوره های مختلف اسامی متفاوتی به خود گرفته است. اولين نام اين شهر «نصيرآباد» بود که از نام نصير (بنيان گذار روستای ايجاد کننده شهرستان زابل) گرفته شده است. اين شهر در زمان سکونت قوم «سكاها»، «سکستان» نام گرفت. اين نام در دورانی که فرماندهان يك نيمروز را در ماه يا سال در اين ناحيه به دادرسی مردم می پرداختند، به «نيمروز» تغيير يافت. بعدها با توسعه و گسترش شهر به نام «سيستان» يا «سيوستان» كه مخفف سی استان است، معروف شد. هم چنين مدتی زابلستان نام گرفت و از 50 سال قبل تا امروز با آخرين نام خود، يعنی زابل خوانده می شود.
شهرستان زابل دارای گذشته تاريخی بسيار دوری بوده و در ادوار مختلف تاريخ ايران مورد تاخت و تاز اقوام مختلف و محل عبور حكام و فرماندهان وقت بوده است. نام سيستان يادآور پهلوانان و قهرمانان شاهنامه ای از قبيل رستم، سهراب، فريدون، زال و … بوده و مهد داستان های ملی و رزمگاه پهلوانان و رادمردان ايران زمين بوده است.
از ارتفاعات مهم اين شهرستان كوه خواجه يا کوه رستم است كه در باختر زابل قرار دارد. در برابر اين كوه تصويری از رستم پهلوان كه گرزی دو سر در دست دارد، نقش بسته است. در دامنه های جنوبی آن نيز ويرانه بناهای منسوب به دوره اشكانيان به جا مانده كه در زمان خود بسيار باشكوه بوده است. زابل امروزی نسبتا توسعه يافته و مجهز به انواع خدمات مورد نياز جامعه شهری می باشد.
مکان های دیدنی و تاریخی
قلعه بيبي دوست، قلعه تپه، قلعه ترقون، قلعه تيمور، قلعه چپو، قلعه حوضدار، قلعه رستم، قلعه سام، قلعه سه كوهه، شهر سوخته، بقاياي شهر زاهدان كهنه، درختان باستاني سرو، ميل قاسم آباد، تپه دهانه غلامان، آتشكده كركوي و برج لار از جمله ديدني هاي شهرستان زابل به شمار ميآيند
کشاورزی و دام داری
كشاورزی در اين منطقه سنتی بوده و آبياری زمين های زير كشت از طريق رود خانه صورت می گيرد. بنابراين رودخانه هيرمند و شعباتش نقش اقتصادی مهمی در منطقه ايفا می نمايند. 70 درصد زمين های كشاورزی زابل به كشت گندم تعلق پيدا كرده و سيستان به انبار غله ايران معروف شده است. بقيه زمين ها شامل كشت جو، تره بار، بنشن، زيره، انگور، توت، سيب، انار می شود. دامداری نيز در اين شهرستان كم وبيش پر رونق بوده و به جز در مواقع خشكسالی دارای اهميت زيادی می باشد. به گونه ای كه فرآورده های محلی دامی مانند پشم، پوست، روده، روغن از جمله صادرات زابل به شمار می روند. اساس اقتصاد شهرستان زابل را كشاورزی، دامداری و قاليبافی تشكيل می دهد و صادرات آن عبارتند از: گندم، فرآورده های دامی، حصير، قالی، قاليچه و گليم پشمی.
+ نوشته شده توسط گروه جغرافیای دانشگاه زابل(سالاری+بستانی در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385 و ساعت 23:24 | یک نظر بهترین شهرهای جهان
زوريخ بهترين شهر دنيا براي زندگي در سال 2006
شهرهاي ژنو و زوريخ سوئيس به دليل برخورداري از كيفيت بالاي زندگي بهترين شهرهاي دنيا در سال 2006 شناخته شدند.
طبق تحقيقاتي كه در مركز مشاوره اطلاعات شهري مركر در آمريكا انجام گرفته، دو شهر ژنو و زوريخ در سوئيس به دليل برخورداري از كيفيت بالاي زندگي بهترين شهرهاي دنيا در سال 2006 شناخته شدند.
ونكور (كانادا) در رده سوم قرار گرفت. شهرهاي وين (اتريش)، اوكلند (نيوزيلند) و دوسلدورف (آلمان) به ترتيب چهارم، پنجم و ششم شدند. شهر بغداد در پايينترين قسمت اين فهرست جاي گرفت.
در بررسيهايي كه اين مركز سالانه روي 350 شهر دنيا از نظر كيفيت شرايط زندگي انجام ميدهد، 39 معيار و ضابطه از جمله عوامل سياسي، اجتماعي، اقتصادي، محيطي، امنيتي، سلامتي، آموزشي، ترابري و ديگر خدمات اجتماعي در نظر گرفته ميشود
تقريبا نيمي از 30 شهري كه در صدر اين فهرست قرار دارند در اروپاي غربي واقع شدهاند. در اين منطقه وين بعد از زوريخ و ژنو با 5/107 امتياز در جايگاه چهارم قرار گرفته است. ديگر شهرهايي كه در اين تحقيق از امتياز بالايي برخوردار هستند عبارتند از دوسلدورف با 2/107 امتياز، فرانكفورت با 107 و مونيخ با 8/106 امتياز (كه به ترتيب در رده ششم، هفتم و هشتم قرار دارند) آتن در اروپاي غربي با 8/86 امتياز در جايگاه هفتاد و نهم قرار دارد.
در اين بررسي لندن بيش از ساير شهرهاي انگليس امتياز آورد و در مقام 39 قرار گرفت.
دوبلين به دليل افزايش ترافيك در اين شهر با 8/103 امتياز نسبت به سال گذشته از جايگاه پيشين خود دو مرحله پايينتر آمد و در رده 24 نشست.
همانطور كه پيشبيني ميشد امسال شهرهاي اروپاي شرقي همچون بوداپست، تالين، پراگ و ... با كسب امتيازات بيشتر، موقعيت خود را در جدول ارزيابي سطح كيفيت زندگي شهري بالا بردند.
اسلاگين پاراكاتيل، كارشناس ارشد مركز اعلام كرد: «استاندارد سطح زندگي در بسياري از شهرهاي اروپاي شرقي با پيوستن كشورها به اتحاديه اروپا كه منجر به جذب بيشتر سرمايه براي آنها ميشود كمكم در حال پيشرفت است.»
در عين حال شهرهايي همچون دوبي در مقايسه با شهرهاي اروپاي شرقي تسهيلات بيشتري را در اختيار شهروندان و گردشگران قرار ميدهند.
جايگاه بيشتر شهرها در اروپا و خاورميانه تغييري پيدا نكرده است. تنها قاهره به دليل آشتفگيهاي سياسي و حملات تروريستي اخير 9 رديف از جايگاه پيشين خود تنزل كرده و با 2/71 امتياز در رديف 131 قرار گرفته است.
بغداد با 5/14 امتياز براي سومين سال متوالي در پايينترين جاي اين فهرست قرار دارد. هنولولو (مركز ايالت هاوايي _ آمريكا) كه در بين شهرهاي آمريكا از بالاترين امتياز برخوردار است با 3/103 امتياز با دو رتبه تنزل در مقام 27 قرار دارد. سانفرانسيسكو با 2/103 امتياز كماكان در جايگاه 28 قرار دارد. بوستون در رديف 36، واشنگتين و شيكاگو به طور مشترك در جايگاه 41 و پورتلند در رديف 43 هستند. هوستون با 4/95 امتياز در بين شهرهاي آمريكا در پايينترين سطح قرار داشته و رتبه 68 را دارد. در مجموع شهرهاي آمريكا در سال جاري كمابيش موقعيت پيشين خود را حفظ كردند و تنها شيكاگو به دليل كاهش جرايم 11 رديف نسبت به جايگاه قبلي خود صعود داشته است.
پاراكاتيل درباره وضعيت اقتصادي كشورهاي توسعه يافته ميگويد: «وضعيت اقتصادي اين كشورها تقريبا از ثبات نسبي برخوردار بوده است و تغييراتي كه در كيفيت زندگي در اين مناطق غالبا به وقوع ميپيوندند بيشتر ناشي ا ز عواملي همچون افزايش آلودگي هوا، آمار جرايم، بالا رفتن ميزان ترافيك يا رويدادهاي خارجي نظير تروريسم و شيوع بلاياي طبيعي است.»
وي در ادامه ميافزايد:« در آمريكاي جنوبي تغييرات بيشتر ناشي از نبود ثبات وضعيت سياسي و اقتصادي است. بهبود ثبات اقتصادي در آرژانتين موجب بالا رفتن سطح زندگي در اين شهرهاست كه احتمالا ظرف چند سال آينده منجر به صعود جايگاه شهرهاي اين كشور خواهد شد.»
در ميان شهرهاي مناطق آسيا، اقيانوسيه و آفريقا، اوكلند و لينگتون به ترتيب از جايگاه هشتم به پنجم و از چهاردهم به دوازدهم صعود كردند اين امر به دليل ثبات داخلي وضعيت اين شهرها بوده است. حال آنكه سيدني با 5/106 امتياز كماكان رتبه نهم را دارد.
در آسيا، سنگاپور قبل از توكيو در رديف 34 نشسته و توكيو كه بيشترين امتياز را در بين شهرهاي ژاپن دارد در اين فهرست در جايگاه 35 قرار گرفته است. زيرساختهاي عالي و مدرن هنگكنگ اين شهر را از رتبه هفتادم به شصت و هشتم رسانده است.
شانگهاي با 1/80 امتياز در بين شهرهاي چين بهترين موقعيت را به خود اختصاص داده است پاراكاتيل در اين باره ميگويد: «پكن و شانگهاي در حال رشد هستند و بايد در سالهاي آينده كيفيت زندگي در آنها با سرعت بيشتري بالا برود. اين امر در راستاي سرمايهگذاريهاي بينالمللي كه به دليل پايين بودن هزينه كارگر و قيمت توليدات در اين كشور انجام گرفته به وقوع ميپيوندند.
شهرهاي هند با وجود آنكه از نظر درجهبندي نسبت به چين در سطح پايينتري قرار دارند اما در حال توسعه هستند. سرعت بالا رفتن سطح زندگي در شهرهايي نظير بمبئي و بنگلر آرام اما تقريبا ثابت است. دليل اين امر شايد توسعه روابط سياسي هند با كشورهاي ديگر باشد. كشورهايي كه از نظر كيفيت زندگي در سطح پاييني قرار دارند عبارتند از كنگو در برازاويل و بانگو در مركز جمهوري آفريقا و خارطوم در سودان .
*
**
****
******
****
**
*
*
**
****
******
****
**
*
چرا ميدان مغناطيسي زمين عوض مي شود؟
ميدان مغناطيسي يا آهنربايي كره زمين در حال ضعيف شدن است. اگر اين كاهش در شدت ميدان با همين اهنگ به پيش رود ظرف 1200 سال آينده قطب نماهاي سراسر دنيا از كار خواهند افتاد تا مدتي به طرف همه جا ولي در واقع هيچ جا منحرف خواهند شد. سپس به آهستگي پس از گذشت دهها يا صدها سال بار ديگر همراستا خواهند شد اما اين بار به سمت جنوب.
نتيجه اين مي شود كه ميدان مغناطيسي زمين وارونه خواهد شد اين اتفاق پسشتر نيز بارها روي داده است. زمين شناسان در سنگ هاي مغناطيسي چندين ميليون ساله قرايني يافته اند كه اين را تاييد مي كند. روشن است كه اين پديده بيانگر مطلب بسيار مهمي درباره هسته دروني زمين است.اما پرسش اينجاست كه اين مطلب مهم چيست؟ هسته زمين از آهن و نيكل تشكيل شده كه بخش عمده اي از انها به حالت گداخته وجود دارد اين مايع فلزي پيوسته در جنبش است و اين جنبش به نحوي جريانهاي الكتريكي به وجود مي اورند كه ميدان مغناطيسي زمين را ايجاد مي كنند. جزئيات اين فعاليت فلزي گداخته و تغييراتي كه در ميدان مغناطيسي زمين بوجود مي اورد هنوز روشن نشده است برخي از سرنخ هايي كه درباره رويدادهاي درون زمين در اختيار داريم از بررسي ساختار بيروني اين ميدان بسيار گسترده بدست آمده اند اين ميدان زمين را در محاصره خود دارد و تا صدها هزار كيلومتر در فضا ادامه دارد. ميدان مغناطيسي را مي توان به صورت مجموعه اي از خط هاي فرضي تصور كرد كه در فضا از قطب جنوب در جنوبگان تا قطب شمال در كانادا قوس مي زند و سپس در درون هسته زمين ادامه مي يابد تا بار ديگر از قطب جنوب سر در آورد. ميدان مغناطيسي زمين همواره نابسامان است. قطب هاي مغناطيسي زمين 11 درجه با قطب هاي جغرافيايي زمين فاصله دارند در اين ميدان پيچش ها و خميدگي هايي وجود دارد كه در آن نواحي ممكن است جهت عقربه قطب نما حتي تا 20 درجه از شمال حقيقي فاصله داشته باشد. دريانوردان اين نواحي را از قرن يازدهم هجري تا كنون نقشه برداري كرده اندتا مبادا قطب نماهايشان آنان را از مسير واقعي منحرف كند. از روي نوشته هاي آنان در ميابيم كه شدت ميدان مغناطيسي زمين افت و خيز بسيار زيادي دارد.و سالانه در حدود 20 كيلومتر به طرف غرب جابجا مي شود در نظر دانشمندان امروزي اين بدان معناست كه مايع گداخته هسته زمين با سرعتي در حدود نيم ميليمتر در ثانيه در حركت است. يعني در روز تقريبا مسافتي برابر نصف طول زمين فوتبال را مي پيمايد. زمين فيزيكدانان در مقياس گسترده تر با بررسي مغناطيس هايي كه در گدازه هاي منجمد باستاني محبوس شده اند ردپاي ميدان مغناطيسي زمين را 30 تا 50 ميليون سال گذشته دنيبال كرده اند همچنانكه سنگ ها گداخته مي شوند اتم هاي آهن موجود در آنها تمايل مي يابند با راستاي ميدان مغناطيسي ان دوره همراستا شوند. اين مدارك نشان مي دهد كه در گذشته ميدان مغناطيسي زمين در فاصله هاي زماني نامعين از 30 هزار سال گذشته تا 1 ميليون سال وارونه شده است. ميدان از اين رو به آن رو مي شود. يعني در مدت نزديك به 100 هزار سال ضعيف مي شود و سپس در جهت ديگر افزايش مي يابد.
بسياري از زمين شناسان كه درباره علت وارون شدن ها بررسي مي كنند اكنون معنقدند كه ميدان مغناطيسي ضعيفي كه بر سطح زمين مي سنجيم ( آن قدر ضعيف كه آهنرباي نعلي شكل اسباب بازي هم 100 برابر از آن نيرومند است) تنها مشتي از خروار است. بخش عمده از فعاليت مغناطيسي زمين در هسته آهني و نيكلي آن صورت مي گيرد برابر مقبول ترين توضيحي كه براي اين مساله ارائه شده و به نظريه دينامو معروف است بخشي از ميدان كه در هسته زمين امتداد دارد در مايع باردار و گداخته آن محبوس شده و با چرخش زمين كشيده مي شود. درنتيجه به طور مستقيم از هسته نمي گذرد بلكه بارها دور هسته پيچيده مي شود تا مانند دسته اي از كش هاي محكم تشكيل خطوط شار نيرومندي را بدهد. بنابر اين نظريه جريان همرفتي فلز گداخته كه از اعماق هسته بالا مي آيد حلقه هاي كوچكي از اين ماده مغناطيسي دور هم پيچيده را به سطح مي راند كه از اينجا به فضا امتداد مي يابند و تشكيل ميدان آشنايي را مي دهد كه مي سنجيم. سپس يك بار ديگر به درون هسته شيرجه مي روند و سخت دور هسته پيچيده مي شوند بدين ترتيب ميدان خود را نگه مي دارند. در اين فرضيه درباره اينكه چه چيزي ممكن است باعث وارونه شدن ميدان شود چنين استدلال مي شود كه طبيعت غير قابل پيش بيني جريان همرفتي كه نقش دارد. اگر در يك نقطه چند حلقه بيشتر از نقطه ديگر جمع شود ذره هاي ميدان كه به سطح مي رانند در جهت مخالف حلقه مي زنند. احتمال ديگر آن است كه اين وارونه شدن ها به هيچ وجه كاتوره اي و تصادفي نيست. و اگر اطلاعات كافي داشتيم مي توانستيم آن ها را پيش گويي كنيم و شايد بر همكنش هاي الكترومغناطيسي مايع جوشان درون زمين چندان پيچيده اند كه وارونگي تصادفي به نظر مي رسد اگر چنين باشد شايد روزي دانشمندان بتوانند به ما بگويند كه وارونگي بعدي چه هنگام رخ مي دهد اما اكنون تنها كاري كه مي توانيم بكنيم اين است كه قطب نماهايمان را تماشا كنيم و حدس بزنيم در دل گداخته زمين چه مي گذرد
*
**
****
******
****
**
*
*
**
****
******
****
**
*
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري . عشق . دانائي . صبر . غم . ترس ....... هر كدام به روش خويش مي زيستند . تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويدتمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند و تعميرش كردند . همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند . در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند . جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن ثروتمندي گفت : متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست . عشق رو به ( غرور ) كرد وگفت:مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني . عشق رو به غم كرد و گفت : اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم . در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست . از دور شهوت را ديد و به او گفت : آيا به من كمك ميكني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد . عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود . جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد . دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت : من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بياید تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت : بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود . عشق با تعجب گفت : زمان؟؟!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد : بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.
گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند. با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم. نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق.با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند. روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها. منو نسپار به فصل رفته ي عشق نذار کم شم من از آينده ي تو به من فرصت بده گم شم دوباره توي آغوش بخشاينده ي تو
خدا به تو 2 تا پا داد تا با اونها راه بري!! 2 تا دست داد تا نگاه داري!! 2 تا گوش داد تا بشنوي!! 2 تا چشم داد تا ببيني!! ولي چرل فقط يک قلب داد؟!؟!؟!.....چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا اونو پيدا کني!!!
در این هجوم بی کسی , پروانه بودن اشتباس,عاشقی اشتباس ,عشق دروغ است, ولی زندگی هنوز زیبایت !!!
هر گز چشمانت را به خاطر كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن!!!!!
تنها تويي تنها تويي در خلوت تنهاييم تنها تو ميخوا هي مرا با اين همه رسوايي ام
ديروز که فرياد زدم دوستت دارم , گفتي : نمي شنوم لطفا بلندتر. و امروز که به آرامي گفتم دوستت ندارم , گفتي هيس چرا داد مي زني؟؟؟؟؟
معرفت را باید از سیگار یاد بگیرید , با اینکه که میدونه بعد از اینکه تموم شد زیر پا لهش می کنی ولی بازم تا آخرش به پات می سوزه
پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : \" دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند\" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !!
عشق راهيست بي پايان عاشق رهگذري ديوانه ديوانه كه عاشق نيست عاشق شده ديوانه
*
**
****
******
****
**
*
بـــی عــنــــوان
علاقه شديدي كه سابق به تو ابراز ميكردم
دروغ و بي احساس بود ودر حقيقت نفرين من نسبت به تو
روز به روز بيشتر مي شود و هر چه تورا بيشتر مي شناسم
به پستی و دورويي تو پي مي برم
اين احساس كه در قلب من جاي مي گيرد و بالاخره بايد
از هم جدا بشويم و ديگر به هيچ وجه حاظر نيستم كه
روزي شريك زندگي تو باشم اگر چه عمر دوتايمان چون گلهاي بهاري كوتا بود ولي
در اين مدت كوتاه توانستم به طبيعت پليده و هوسهاي زشت تو پي ببرم
بسياري از اخلاق تو براي من روشن شد و مطمئنم
اين خوي و خصلت تو بالاخره روزي تو را بدبخت خواهد كرد
اگر پيوندها سر بگيرد
عمري با پشيماني خواهم زيست اگر چه آغاز آشنائي ما زياد طول نكشيد ولي جدا از هم
تمام عمر خوشبخت خواهيم شد ولازم است بگويم كه
اين موضوع را هيچ وقت فراموش نكن و مطمئن باش
اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده هست كه اگر
در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو مي خواهم
جواب نامه را نده چون نامه تو سراسر
دروغ وتظاهر بوده و فاقد هر
محبت هست من تصميم دارم براي هميشه
تو يادگار عشقت را فراموش كنم چون ديگر به هيچ وجه نمي خواهم
خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم
حالا دوباره از بالا خط های قرمز رو فقط بخون
عشق واقعی تنها با چشم دل قابل دیدن است نه با چشم سر. از این روست که کوپید بالدار (الهه عشق)همواره نابینا تصویر شده است
ميدوني چرامن با ديوار رفيق شدم ؟ اخه اگر يك روز بياد كه ديگه هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني مي توني به ديوار پناه ببري اگر ديوار از زيرت شونه خالي كرد روي سرت خراب مي شه ديگه نياز نداري گريه كني چون بقيه واست گريه ميكنن
در اتاق سرد تنهايي نشستن تابه كي شمع را نديدن و گردش به گشتن تابه كي صحبت از عشق هست وعاشق بودن و ديوانگي عشق بازي كردن واز عشق گفتن تا به كي بازگرد اميد من روشن ترين خورشيد من بي تو در تاريكي و بي راهه گشتن تابه كي اي صبا ازاين دل غم ديده با دلبر بگو غفلت از دل دادگان و دل شكستن تابه كي عقل و دين ودل همه با عاشقي اندر فناست عاشق رويش بدن و ديوانه گشتن تابه كي چون شقايق تشنه و خونين دل و افسرده حال از براي ابر و باران شعر گفتن تابه كي
ميان هق هق باران تورا سرودم و بس هزار واژه خرشيد را ربودم و بس غروب خاطره هايم ميان غم گم شد درون خاطره هايت غريبه بودم و بس نگاه مبهم و شومت چو خواب بي معناست كه در ميان آن سالها غنودم وبس تمام دفتر شعرم ترا صدا ميكردو بس درين سكوت غمين چون سرود رودم و بس نگاه كن به من و ساده گو كه اين همه وقت چو شعر خط خطي ام در عذاب بودم وبس مرا ببين كه در اين شعر پاك مي سوزم دقايق دگرم ببين كه همچو دودم بس
نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي. نمي دانم چرا،تا كي،بري چه، "ولي رفتي؟" و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد! و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت! و بعد از رفتنت رسم نئازش در غمي خاكستري گم شد. و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالها شب غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود. و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت. كسي حس كرد من بي تو ،هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را از ياد نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام"برگرد" تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم. تو ميايي و من گل ميدهم در سايه ي چشمت و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم. تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد كه تو يك شب بگويي: "دوستت دارم" تو ميداني غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم "تو را هرگز نرنجانم" به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
وقتی گفتی تا آخر دنیا باهات می مونم انوقت بود که فهمیدم دنیا دو روزه......
امروز خیلی غصه خوردم ، آخه انتظار نداشتم.میدونی همیشه وقتی یه نفرو خیلی دوست داری فکر میکنی با بقیه همجنس هاش فرق میکنه بعد وقتی یه موقع های خاصی عکس العملی از خودش نشون میده یا اینکه یه حرفی میزنه که یه کم به بقیه شبیه ، آدم ناراحت میشه ، انتظار نداره آخه فکر می کنی اون خیلی بهتره
من و زندگی با هم دوتایی سازش می کنیم سرنوشت هر چی نوشت اونو ستایش می کنیم وقتی با گذشت عمر لحظه هامون پرپر می شه توی یه چشم بهم زدن آتیش ها خاکستر میشه بیا به مهربونی عادت بکنیم تا میتونیم بهم محبت بکنیم
میگن هیچ کس لیاقت اشکهای تورو نداره و اون کسی هم که این ارزش و داره ، هیچ وقت گریه تورو در نمی یاره ، ولی گریه کردن آدم و سبک می کنه ، وقت هایی که خیلی ناراحتی ولی دلت نمی یاد به اون کسی که اینقدر ناراحتت کرده بگی که حق نداره اینکارو باهات بکنه ، هیچی بهش نمی گی سکوت می کنی سکوت... به این امید که خودش بفهمه که داره اشتباه میکنه که بفهمه تو چرا سکوت کردی . اما بعدش دلت میخواد یه دل سیر گریه کنی ،تنها و آروم
گل سرخي به او دادم گل زردي به من داد براي لحظه اي نا تمام،قلبم از تپش افتاد پرسيدم:مگر از من متنفري؟ گفت :نه باور كن نه چون تو را واقعا دوست دارم نمي خواهم وقتي از من كام گرفتي براي پيدا كردن گل زرد زحمتي به خود دهي اينم يه جورشه
اگر باز تنها بشم به گوشه اي اسير بشم بي ياد عشقت چه كنم؟ وحشت تاريكي شب ستاره را خط كشد بي نور چشمات چه كنم؟ اگر ابرتيره باز چهره بنددروي تو غم ببارد اشك سرد بي مهربونيت چه كنم؟ اگر روزي تو صدات به دوشش پرز غم بشه توي گلويت بغض بشه با گريه هايم چه كنم؟ اگر روزي رو لبت خنده نياد سكوت بشه تو اون سكوت گريه كنم بي خنده هايت چه كنم؟ اگر يروز برم سفر تو بگي اون تنها ميشه پرنده بشي پيشم بياي بگو باعشقت چه كنم؟ اگر تمام هستي ام فرش زير پات بشه قدم نذاري تو اگر بگو با جانم چه كنم؟ اگر تمام زندگيم هديه بشه تو دست تو اما نگي دوسم داري بگو باقلبم چه كنم؟ براي تو ازين كوير دلم را هديه ميكنم كه فقط جواب بدي من بي تو چه كنم؟ بدون فقط براي توست طنين و اهنگ دلم هر نفسم ميگه بمون تو نباشي چه كنم؟
مگه میشود ادم فقط یکبار عاشق بشود؟ عشق ابدی حرف است وقتی ادم فکر میکنه که دلش سخت پیش یکی گرفتاره یکدفعه جایی میبینه که دلش .. ته دلش برا یکی دیگه هم میلرزه اگه با وفا باشه دلش رو خفه میکنه وتا اخر عمر حسرت ان دل لرزه براش میمونه اگه بی وفا باشه ..میلغزه وهمه عمر عذاب گناه براش میمونه هیچ کس حکمتش رو نمیدونه. حالا با خود ادمه که حسرت رو بخواهد یا عذاب گناه رو باید یکی رو انتخاب کنه راه فرار نداره مگه نه؟
*
**
****
******
****
**
*
مثل همیشه باید از کلامی شروع کنم که همه شروع میکنند البته از واجباتمونه که عمل نکردن بهشم حرومه اره درست حدس زدی اون کلامی نیست جز سلام سلام دوستان عزیزم نگاهی به طبیعت می اندازم وچیزی که قابل ستایش شما باشد نمی یابم پس ناچار به قلبم که همیشه حرف واسه گفتن داشتم اما کسی رو برای همدردی نداشتم رجوع میکنم و اونو با خنجر همدردی می شکافم وقطره خونی از تنهایم تقدیمت میکنم امیدوارم که از من پذیرا باشی الان ساعت یازده شب هستش و منم مثل همیشه سر کامپیوتر نشستم و دارم با نوشتین این مطالب به دوستانم خبر میدم که بیست سال پیش در یه همچین روزی به دنیا اومدم یادمه که داشتم گریه میکردم مادرم بهم دلداری میداد و میگفت بچم گشنه شه باید شیر بدم بهش اما هیچ وقت نفهمید که گریه من از گرسنگی نبوده بلکه گریه من از این بود که از دست فرشته ها در اومدم و افتادم تو این دنیای بی ارزش(البته واسه بعضی ها خیلی با ارزشه) تو این دنیایی که نامردی تو وجودشه به هر حال تنها کسی که برام خیلی زحمت کشید مادرم بود تنها همدمی که با گریه من خیلی ناراحت میشد اما چه میشد کرد امانتی بودم که باید بزرگم میکرد . ازش ممنونم واسه این همه محبتی که در حق من کرد.نمیدونم چیه همه که جشن تولدشون باشه خوشحال میشن اما نمیدونم که چرا اصلا خوشحال نیستم احساس تنها بودن بهم دست داده و دارم گریه میکنم بغض سنگینی تو گلومه درست بر عکس روزهای قبلی که اهنگ های شادو رو گلچین میکردم و همراه گوش دادن به اهنگها کارامو(داستان نویسی و....) انجام می دادم اما الان یه اهنگ غمگین گذاشتم دارم گریه میکنم بی انکه بدونم واسه چی؟ دیگه مثل قبل حال و حوصله داستان نوشتن رو هم ندارم اما یه داستان تقریبا دویست صفحه ای که رو دارم مینویسم که اگه کامل شه میخوام چاپش کنم و به دوستان گلم برسونم واسه این داستان خیلی زحمت کشیدم در نوشتن این داستان اشک هم باهام خیلی یاری کرده با این که خودم مینوشتم اما اشکم باهام تا اخرش بود ازش تشکر میکنم . در اینجا هم یه داستان میزارم که امیدوارم خوشتون بیاد اخه خیلی از دوستام گفته بودن داستان بزارم اما چون وبلاگم به اسم شعرهای عاشقانه هستش نزاشته بودم .
*
**
****
******
****
**
*
شعرهای عاشقانه
می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد
گفت:عشق آسودگيست ,خيال است...خيالی خوش.
گفت:ماندن است .فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است , گرفتن است.
گفت: عشق سادست ,همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .
گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی........
گفتم:عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو .عشق تولد است به دست خويشتن
. گفتم:عشق رفتن است عبور است , نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.
گفتم:عشق درد است , دير است و سخت است
گفتم:عشق زيستن است از نوعی ديگر ...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است .راز بين من و توست ,بر ملا نمی شود و پايان نمی يابد . مگر به مرگ.......
من 2 تا تو را دوست دارم ... يکي اين دنيا ... يکي اون دنيا ...
تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را ...
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
رنگين کمان پاداش کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند
از شمع آموختم که :ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم
خبر رسيده که يکي از فرشته هاي خدا گم شده. چند ميدي لوت ندم؟؟؟
از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم
زندگي 3 ايستگاه دارد!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شم
اگه يه روز سراغم رو گرفتي و ازم خبري نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد
در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد
عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!!
مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آب نباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود
هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند
بدترين شکل دلتنگي براي کسی آن است که در کنار او باشی و بداني که هرگز به او نخواهی رسيد
ديگه يار نمي خوام وقتي که مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟
اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت بمونم اما ازت يه خواهش دارم وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم
بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند
اگه تونستي پر کلاغ ها رو سفيد کني برف رو سياه کني يه بوسه به آتش بزني يه نفس عميق زير آب بکشي اون موقع من مي تونم تو رو فراموش کنم
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين سوختن عشق آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
زندگي اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق يک بار است ..... جدايي دشوار است ..... ياد تو تکرار است
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه
اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي
همين روزا ميان دستگيرت مي کنن دست بند به دست ميان مي برنت جزئيات جنايت هنوز مشخص نيست اما .....اثر انگشتت روي قلب شکستم مونده
اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنبال کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسي اونجا نيست
هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است
دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
موقعي که خدا پنجره ي بهشتو باز کرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني که الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه
وقتي كسي رادوست داري، گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازي كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. و وقتي كه كسي تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست. واگر تنهاي تنها باشي، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست
مي گي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم.
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست
واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست
نديدم بهاري
محبت ز ياري
دلم غرق خون شد
عجب روزگاري
زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت...
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي...
جدايي سخت است نه به سختي تنهايي...
نگاهي آشنا به ياس کردم ...
تو را در برگ گل احساس کردم ...
خلاصه در کلاس ناز چشمت ...
دو واحد عاشقي را پاس کردم....
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند
تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
سكوتم را به باران هديه كردم
تمام زندگي را گريه كردم
نبودي در فراق شانه هايت
به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
اگه معلم جغرافي بودم اسمتو رو بلند ترين قله ي دنيا مي نوشتم
اگه معلم ادبيات بودم اسمتو تو تمام شعرام مي آوردم
اگه معلم شيمي بودم اسمتو در گروه حلال ترين محلول ها قرار مي دادم
اگر معلم زيست بودم قلبت رو از مهربون ترين قلبها مي نوشتم ...
به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبوتر
به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر
به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر
به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش نيستم ...
با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم
نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم
چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن
دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم
هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد
اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد
زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟...
گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد...
گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي...
نه!نرو!...
صبرکن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم...
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم...
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....
صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو...
شب هاي هجران را سحر کن
به عشق خود دلم را شعله ور کن
در اين شبهاي سرد بي ترنم
لبانم را پر از شير و شکر کن
دل ما چشم در راه تو مانده است
سفر را اي پرستو مختصر کن
تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم
کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم
حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندرشبم نه قهرمان قصه ها
نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها
من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم
قشنگيه قسمت ما ست که ما به هم نمي رسيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*
**
****
******
****
**
*
فرشته کوچک
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ادکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... !
اونی که گفته بود پیشم مـی مونه کسی که من دلم می خواد همونه اونی که تو پایـیزواسم قسم خورد فــقط بــا مـن هــمیشه مــهـربـونـه اونی که گفت قسمت همش دروغه یـه چــیـزیـه درسـت مـث بـهـونـه اونـی که مـاجـرای عـاشـقـیـشـو گلدونه اطلسـی مـونـم مـی دونـه اون کسی که می گفت ستاره ها مون تــو بـهـتـریـن نـقـطـه کـهـکـشــونـه اون که می گفت توکل دوتامون بـه لـطـفـای خـدای آســمــونـهاونی که می گفت دق می کنه اگر که پـای کسـی دیـگـری در مـیـونـه اون که می گفت چاره فقط سکوته واســه جـواب حـرف عـاشـقـونـه نـمـی دونـم چـی شـد کـه رفـت آخـر پیغام فرستاد من می رم دیگه دیونه
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوسش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی ....
کاش آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدند وقـتی به هـم می رسیدند یـه جور دیگه می خـنـدیـدند
کاش آدما یه جور دیگه با هـم دیگه حرف مـیزدند وقـتی که حرفشون می شد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بــلـد بــودنــد مــوسـیـقـی زنـدگــی رو وقـتی با هم می رقصیدند یـه جور دیگه ساز می زدند
کاش آدما بـا هـم دیـگـه صـادق و بـی ریـا بـودنـد وقـتی بـه هم می رسـیـدند مـثـل تـو قـصـه هـا بـودنـد
کاش آدما بـلد بـودنـد کـه چـه جـوری شـنـا کـنـنـد تـو دریـای زنـدگـیـشـون دسـتـه مـاهـیـهـا بـودنـد ......
کاش آدما قـصـه آسـمـونـو از بـر مـی شـدنـد ..... تـو شـبـهـای تـاریـکـشـون مـثـل سـتـاره هـا بـودنـد ...
کاش آدما مـی فـهـمـیـدنـد زنـدگـی دو روز رو .... اون وقـت برای همدیگه بـی شـک یـه سـر پناه بودند
جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محكوم .... به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم
هرگز اشتباه نکن ... اگر اشتباه کردی تکرار نکن ... اگر تکرار کردی اعتراف نکن ... اگر اعتراف کردی التماس نکن ، و اگر التماس کردی دیگر زندگی نکن !!!
وقتی کسی به تو گفت که از ته دل دوستت دارم، مواظب باش. چون هنوز جایی در بالای دلش برای ديگران هست!
ساده بگویم نگاه زاده ی علاقه است اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو از آن خود نیستی زمان می گذرد زمانه نیز هم کودک می شوی جوان هستی و جوانی نمی کنی می گذری پیر می شوی می مانی باز هم در پی گمشده ای هستی که .. .. با تو هست و .. .. نیست.. باز در پی آن علاقه ی پنهان آن نگاه همیشه تازه ی هستی باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی غافل از آن که او دیگر تکه ای از تو شده سایه ای خوش بر دل تو گوشه گوشه ی این دل خراب... سرشار از عطر نگاه توست... "عزیز دل"
بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کس بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت
اگه کسي رو دوست داري،نه براش ستاره باش،نه آفتاب،چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي
زمستون بهونه است برف از آسمون خسته می شه پاييز بهونه است برگ از درخت خسته ميشه نوشتن بهونه است دلم برات تنگ ميشه...